به روز شده در: ۰۹ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۱:۱۴
کد خبر: ۷۶۴۰۰۴
تاریخ انتشار: ۱۰:۴۱ - ۰۹ شهريور ۱۴۰۵

نفوذ در جامعه ایران سابقه سیاسی و تاریخی دارد

روزنو :هر چند ۴ ماه قبل توی ذوقم خورده بود وقتی بعد از سخنرانی او در سالن ورزش دبیرستان البرز در مقام وزیر آموزش و پرورش اعتنا نکرده و رفته بود! نه به محصلی که شاید به خاطر نیاورده بود که به فرهنگیانی که خود را به البرز رسانده بودند نیز پاسخ نداد. آنها آمده بودند تا دربارۀ حقوق و مزایا بپرسند و محمد جواد باهنر اگرچه وزیر آموزش‌و‌پرورش بود ولی خود را هم‌سنگ هاشمی رفسنجانی و بهشتی و آیت‌الله خامنه‌ای می‌دانست ولو عضو دولت شده بود و در آن بهار پربرخورد ۶۰ سخن‌رانی او چنان سیاسی و دربارۀ جنگ و تعلیم و تربیت در اسلام بود که برای دانش‌آموزان جذابیت نداشت و زود هم تمام شد و به طرفة‌العینی دوباره توپ بود که در سبد بسکتبال می‌افتاد و صدای برخورد توپ پینگ‌پونگ با میز که در فضا می‌پیچید.

نفوذ در جامعه ایران سابقه سیاسی و تاریخی قدیمی دارد

ساعت به ۳ بعدازظهر هشتم شهریور ۱۳۶۰ نزدیک می‌شد که صدای انفجار چُرت نیم‌روزی را کوتاه‌تر کرد.

دانستم اتفاقی افتاده، اما نه دودی پیدا بود نه جز آن صدا نشانی ثبت شد. از سر کنج‌کاوی نوجوانانه به اتفاق یکی از بستگان راهی نخست‌وزیری در خیابان پاستور شدیم که با خانه ما نزدیک نیم ساعت فاصله داشت تا ببینیم چه خبر است.

به گزارش روز نو زود رسیدیم ولی تجمع و تحرک خاصی ندیدیم و گمان بردیم هر چه هست موردی داخلی بوده یا، چون دقت نکردیم و در پی گیری جدی نبودیم به اطلاع خاصی نرسیدیم و بعد از آن آمده بودند و ما زود و بی ربط رفته بودیم. در همین حد هم برای نوجوانان امروز شاید جذابیت نداشته باشد.

در خانه رادیو روشن بود، اما توضیح دقیق نمی‌داد تا پدر زودتر از همیشه آمد. هیچ‌گاه او را چنین نگران ندیده بودم. سابقۀ دوستی با دکتر باهنر را داشت و ما هم در عالم نوجوانی به این می‌بالیدیم که آقای نخست‌وزیر خانوادۀ ما را از پیش از انقلاب می‌شناسد.

هر چند ۴ ماه قبل توی ذوقم خورده بود وقتی بعد از سخنرانی او در سالن ورزش دبیرستان البرز در مقام وزیر آموزش و پرورش اعتنا نکرده و رفته بود! نه به محصلی که شاید به خاطر نیاورده بود که به فرهنگیانی که خود را به البرز رسانده بودند نیز پاسخ نداد. آنها آمده بودند تا دربارۀ حقوق و مزایا بپرسند و محمد جواد باهنر اگرچه وزیر آموزش‌و‌پرورش بود ولی خود را هم‌سنگ هاشمی رفسنجانی و بهشتی و آیت‌الله خامنه‌ای می‌دانست ولو عضو دولت شده بود و در آن بهار پربرخورد ۶۰ سخن‌رانی او چنان سیاسی و دربارۀ جنگ و تعلیم و تربیت در اسلام بود که برای دانش‌آموزان جذابیت نداشت و زود هم تمام شد و به طرفة‌العینی دوباره توپ بود که در سبد بسکتبال می‌افتاد و صدای برخورد توپ پینگ‌پونگ با میز که در فضا می‌پیچید.

باری، همان غروب هشتم شهریور ۱۳۶۰ زود دانستیم که شایعات سلامت رییس جمهوری و نخست‌وزیر نادرست است و پدر با جزییات گفت که رجایی و باهنر سوخته‌اند و از روی دندان‌هاشان شناسایی شده‌اند. در آن دوران که نه از اینترنت خبری بود نه از تلفن همراه این گونه مطلع شدن و خبر درست اتفاق کم‌یابی بود ولی تنها ۱۰ دقیقه بعد رادیو بی‌بی‌سی هم با همین جزییات خبر داد در حالی که هنوز صدا و سیما ترجیح می‌داد قضیه را مکتوم گذارد.

طبعا فردای آن روز به اتفاق پدر مقابل مجلس شورای اسلامی در خیابان سپه رفتیم با حسی متفاوت، چون باهنر را از نزدیک می‌شناختیم و در آن زمان باهنر تنها یعنی محمد جواد باهنر و کسی محمد رضا باهنر را نمی‌شناخت که اندک زمانی بعدتر در ۳۰ سالگی نمایندۀ شهرستان بافت شد.

اجرای مراسم را محمود مرتضایی‌فر بر عهده داشت و از تشییع سه شهید خبر داد: اولی محمد علی رجایی رییس‌جمهوری که کمتر از یک ماه قبل بر این جایگاه نشسته بود و دومی محمد جواد باهنر نخست‌وزیر که تازه رأی اعتماد گرفته بود و سومی: مسعود کشمیری دبیر شورای امنیت کشور!

در آن زمان البته هنوز شورای عالی امنیت ملی تشکیل نشده بود و جلسه با ترکیب بیشتر نظامی با عنوان شورای امنیت تشکیل می‌شد و، چون رییس جمهور و نخست‌وزیر و دبیر بالا نشسته بودند و نظامیان و قائم‌مقام سپاه دورادور، وقتی دیدند آنها همه مجروح شده‌اند و خبری از آن سه نیست خاکستر‌ها را جنازۀ سه نفر دانستند و در سه کیسه ریختند. رجایی و باهنر را از روی دندان شناختند و بخشی را هم سومی تصور کردند.

اعضای مجروح و مصدوم از این قرار بودند: یوسف کلاهدوز قائم مقام سپاه که سابقه عضویت در گارد پیش از انقلاب را هم داشت، سرهنگ وحید دستجردی رییس شهربانی، سرهنگ نامجو وزیر دفاع، تیسمار شرف‌خواه جانشین فرمانده نیروی زمینی، سرهنگ وصالی از فرماندهان ارتش، سرهنگ اخبانی رییس ستاد ژاندارمری و البته سرهنگ کتیبه نمایندۀ ستاد مشترک که بعد‌ها خاطرات خود را نوشت. از این جمع سرهنگ وحید دستجردی بعد از یک هفته به شهادت رسید و نام او با درجه بالاتر نظامی بر خیابان ظفر تهران نشست.

کلاهدوز و نامجو هم اگرچه جان به در بردند، اما قربانی سانحه سقوط سی ۱۳۰ در مهرماه همان سال شدند.

تا چند ماه فرض بر این بود که مسعود کشمیری هم در زمره شهداست و مجروحان سالم مانده هم شک نکردند تا این که آیت‌الله ربانی املشی دادستان کل گزارشی دریافت کرد که نشان می‌داد اتومبیل کشمیری در محوطه نیست در حالی که قاعدتا باید مانند دیگر خودرو‌ها آسیب دیده باشد یا همان جا می‌ماند، چون دیگران به بیرون منتقل نکرده بودند.

سرهنگ کتیبه هم ناگهان به یاد آورد که کشمیری در میانه جلسه چای ریخته و بیرون رفته منتها، چون عادت داشته زیاد به بیرون می‌رفته و بازمی‌گشته و سِمَت دبیر داشته هرگز شک‌آور نبوده و تا مدت‌ها می‌پنداشت مثل قبل بازگشته منتها در دود و غبار او را ندیده است.

از این پس فرضیه نقش و دخالت کشمیری جدی و ثابت شد و سراغ کسانی رفتند که در استخدام او نقش داشتند و همین نحوه برخورد اسباب زحمت آنها و حتی به زندان افتادن برخی‌شان شد بی آن که کوچک‌ترین سر نخی به دست آید.

در آن میان فرد خوش سیمایی به نام محمد علی پیروی هم چند سالی به زندان افتاد تنها به این جرم که در شورای امنیت با کشمیری همکاری می‌کرده و بعدتر برای دل‌جویی گوینده خبر و حتی سفیر ایران در یکی از کشور‌های امریکای لاتین شد.

دنبال ریشۀ نفوذ بودند، اما چون به هیچ جا نرسیدند پرونده بیشتر اسباب تصفیه حساب‌های جناحی شد و اگر دخالت شخص امام و حمایت هاشمی نبود آش مفصلی هم برای بهزاد نبوی می‌پختند و هنوز هم برخی آن ادعا را تکرار می‌کنند. حال آن که دوست و هم بند رجایی در زندان و وزیر و سخن‌گوی او در دوران نخست‌وزیری و تنها کسی که هر گاه می‌خواسته با نخست‌وزیر و رییس جمهوری بعدی ملاقات داشته و آشنا با دکتر باهنر چرا باید نقشۀ قتل آن دو را بریزد تا دوستان متنفذ خود را از دست بدهد؟!

قصه وقتی بغرنج‌تر شد که ربانی املشی که کاشف نقش کشمیری بود دچار بیماری مرموزی شد و بعد از چندی از دنیا رفت و سال‌ها بعد هاشمی رفسنجانی در زادگاه او در گیلان برای او تعبیر» شهید را هم به کار برد.

در خاطرات محمد محمدی ری شهری هم آمده که قاضی پرونده مهدی هاشمی به او گفته اطلاعاتی دربارۀ نحوۀ مسمومیت ربانی املشی از طریق گردی در کولر آبی دارد ولی ری شهری به قاضی می‌گوید او می‌خواهد سر ما را به این موضوع گرم کند تا با دخالت آیت‌الله منتظری حکم اعدام او منتفی شود و به همین خاطر مشخص نشد آن ادعا درست است یا نه.

بدین ترتیب پروندۀ کشمیری به هیچ جا نرسید و به همان شکل مختومه شد، چون ادامۀ آن مستلزم استمرار بدگمانی بود.

با این حال و با این که مشخص شد نفوذ چگونه اتفاق می‌افتد و از طریق افراد ظاهرالصلاح و در مسند‌های خاص و حساس است گروهی در تمام سال‌های بعد اصرار داشتند و هنوز هم دارند نفوذی را در میان اهل رسانه و فرهنگ و هنر پیدا کنند!

گاه این قدر تلاش آنان باورناپذیر است که برخی ادعا می‌کنند نکند نفوذ از همین ناحیه باشد؟

اکنون نیز شوربختانه شاهدیم که در مجلس به نام مقابله با نفوذ در پی محدود کردن فعالیت‌های مدنی و فرهنگی‌اند.

در هشتم شهریور ۱۴۰۵ خورشیدی و درست ۴۵ سال بعد از آن عملیات تروریستی وقت آن است که از مسعود کشمیری هم یاد کنیم نه همچون مرحوم مرتضایی‌فر با عنوان شهید بلکه به مثابه نماد نفوذ خاصه این که راز آلودگی او بیش از محمد رضا کلاهی عامل انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی بود. کلاهی سمتی نداشت و زود هم مشخص شد بمب گذاری کار او بوده، اما پیرامون کشمیری همچنان هاله‌ای از ابهام وجود دارد و گرهی گشوده نشده است.

مرحوم دکتر یزدی به جد معتقد بود کشمیری آخرین نفر نبود و ماجرای الی کوهن جاسوس اسراییل در سوریه را یادآور می‌شد که به عضویت در دولت هم رسید و بیش از دیگران تظاهرات ضد یهود داشت و شعار‌های تند علیه اسراییل سر می‌داد.

اکنون که به فراپشت می‌نگریم شاید بتوان گفت اگر معمای نحوه مرگ ربانی املشی حل شده بود به رازگشایی از کشمیری هم می‌انجامید و از خسارات سنگین بعدی که بزرگی و بزرگاشان را در دو جنگ ۱۲ روزه و ۴۰ روزه دیدیم جلوگیری می‌کرد.

برای این که بدانیم خطر نفوذ تا چه حد جدی است بد نیست به صفحه اول کیهان ۱۰ شهریور ۱۳۶۰ نگاهی بیندازیم که در گزارش مراسم تشییع روز قبل در مقابل مجلس از سه تابوت و سه پیکر خبر داده و سومی کشمیری است؛ قاتل فراری در کنار دو شهید...

پربحث ترین روز
تصویر روز
خبر های روز
پرطرفدار